تبليغاتX
i miss u






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


i miss u

کتابم را باز کردم و پس از چندی مطالعه آن را در کمال احترام به نویسنده به گوشه ای پرتاب کردم.آخر جملات کتاب بسی بالاتر از درک و فهم من است!! برای همین تصمیم گرفتم پست جدیدی بنویسم….از من گله کردید که چرا پست جدیدی نمیگذارم؟!! …….به خدا خسته ام، کوفته ام، لاشه ام(چه وضع نگاه کردنه؟؟ گفتم لاشه ام ، نگفتم که ……استغفرولله…. بگذریم) پس نتیجه میگیریم که بعضی از شما دست های پشت پرده ای هستید که با هزار ژانگولر بازی مرا تشویق به نوشتن این پستم کردید. به جان شما که میخواهم دنیا نباشد از غرغر این معلما خسته شدم.اما جدیدا متوجه شدم که در اینجور مواقع یک گوشم باید در باشد و گوش دیگرم دروازه ( این نشان میدهد که عقلی بینشان نیست، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان) پریروز رفتم مدرسه.زنگ اول دین و زندگی داشتیم. این معلم دین و زندگیمان دست به صفرش حرف ندارد.سالها پیش خمینی با خامنه ای را اشتباه میگرفتم.آن سالها و این آبروریزی همچنین ادامه دارد.چون این سوتی را جلسه ی اول جلوی معلم دینی دادم. این معلممان که یک چشمش مشرق را میبیند و دیگری مغرب (مدل چشمهایش این است، چرا به من بدو بیراه میگویید؟؟) برای همین اسمش را گذاشتم آفتاب پرست.چون چشمان شهلایش بی شباهت به چشمان آفتاب پرست نیست.این آفتاب پرست عادت دارد درس را روی تخته خلاصه نویسی میکند و ما هم کپی میکنیم در دفترمان. داشتیم طبق معمول با بچه ها سر کلاس حرف میزدیم که گوشی اش زنگ خورد و بعد هم شروع کرد به بدو بیراه گفتن و حرفهای چیز دار گفتن  که جایشان در وبلاگ نیست…….سر آخر هم گوشی اش را کوبید روی میز و چون ما را در حال حرف زدن دید.داد زد( که این داد زدن هم باعث شد چشمهایش با شدت بیشتری مشرق و مغرب را دید بزنند) : هیچ کاری نکنید، فقط نفس بکشید.فک ها به صورت اتوماتیک وار بسته شد. شروع کرد به خلاصه نویسی و ما فقط نفس میکشیدیم…….2 بار تخته پر شد و برای بار سوم آن را پاک کردو شروع به نوشتن مطالب جدید کرد و ما همچنان به نفس کشیدن ادامه میدادیم…نوشتنش که تمام شد رویش را به سمت کلاس کرد . ناگهان فریاد زد: شما چرا نمینویسید؟؟!!! من هم بلند شدم و گفتم: خودتان گفتید هیچ کاری نکنیدو فقط نفس بکشید!!چنگی به صورتش کشید و فریاد کشید شما میروی دفتر( خدا وکیلی من آن لحظه شک کردم با من است یا با آن بدبختی که کنار ضلع غربی تخته وایسانده بود، با این چشمهایش) و دوباره داد زد: شما میروی دفتر( و وقتی جمله امری باشد هیچ کاری نمیتوان کرد) من هم با مظلومیت تمام به این برج زهر مار گفتم: من که جیک جیک میکنم برات بزارم برم؟؟ جیغ زد: برو و آن در را هم پشت سرت ببند.رفتم دفتر و از آنجا مثل این بسته های پستی به سمت کلاس برگشت خوردم.زنگ دوم ریاضی داشتیم و قرار بود امتحان بگیرد(گفتن ندارد که: ای تو روحش) خبر رسید که وقت زایمانش بوده و رفته بیمارستان.گفتم ای تو روحش چه وقت زاییدن بود؟؟!! حالا که یک بار نشستیم برای امتحان درس خواندیم(البته ابراز شادی و خوشحالی هم کردیم ها، یک وقت فکر نکنید قد یک سیب زمینی احساس ندارم ها!!)راستی این مدیرمان که قد یک جو شعور ندارد به دلیل اینکه موهای عزیزم از مقنعه بیرون بود، آن را با قیچی بزچین کرد و بنده هنوز در شک وارده به سر میبرم( باشد که مرده شور هر چه زودتر ببرتش) دلم میخواست چشمم را به روی مزایای دوستی با خانوم مدیر ببندم  و دهان مبارک را باز کرده و چشمان مبارک را بسته و…..(سانسور) اما طبق گفته ی مادرم که گفته بودند اگر امسال با مدیر و معلم کل کل کنم شیرش را بر من حرام میکند این کار را نکردم( این 10-15 لیتر شیری که پانزده سالو اندی پیش خوردم بارها مانع دستیابی من به موفقیت های بزرگ شده)دیگر چیز جدیدی یادم نمی آ…آها ، تازگی یک جمله ی با کلاس یاد گرفتم که هی دلم میخواسته یک جایی استفاده کنم.فکر میکنم همینجا بهترین فرصت باشد:( اوقات خوشی را برایتان آرزومندم) به تازگی درست شده ام عین این مرتاض ها ، با این فرق که آنها میروند توی چاهو قبرو این جور جاها شیشه و میخ گاز میزنند ولی من کنج اتاقم کتابهای درسی را ورق میزنم و سرم را هم الکی به نشانه ی تایید تکان میدهم که مثلا این ها را هم فهمیدیم که البته از شما چه پنهان در این مورد به شکل احمقانه ای دارم خودم را گول میزنم.البته این معلم نقشه کشی خیلی به من لطف دارد و هیچ وقت از من درس نمیپرسد.دلم میخواهد بروم لپش را ببوسم ، آن هم نه هر بوسه ای!! از این بوس هایی که هر از گاهی این آنجلینا جولیه نامرد بر روی لپ های مردان هالییودی دلخواه من میزند.........باشد که حالش را برده باشید!!   پ.ن: اگر روزی به من نشان لیاقت دهند آن هم مربوط به داشتن مزخرف ترین وبلاگ با کلی چرت نوشت میشود.......!!!!!

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت0:22توسط soha | |

ساعت که زنگ خورد با تحکم سرش داد زدم که یا صدایش را ببرد ، یا صدایش را میبرم…..وقتی که صدایش را نبرید بنده در کمال احترام و بنا به قولم دست به کار شدم و پرتش کردم به سمت دیوار تا برای همیشه صدایش را ببرم. رفتم به دستشویی….اینقد خوابم می آمد که اصلن یادم نمیامد برای چه کاری به دستشویی رفته ام… بعد هم برای صرف شیر و کیک نشستم سر میز. اینقد خمار خواب بودم که نفهمیده کیکها را در دهانم میگذاشتم یا در دماغم…..بعد هم با بی میلی راه افتادم به سمت هنرستان جدیدم…..وقتی رسیدم همه سر صف بودند و من کمی دیر رسیده بودم.سلانه سلانه خودم را درون یک صف جا دادم. ناظممان که از بس صورتش چروک داشت، جوری که با اتو بخار هم صاف نمیشد داشت در بلندگو رو به بچه ها تاکید و یاد آوری میکرد که سال اصلاح الگوی مصرف است….نه اصلاح ابرو و صورت!!! بعد هم مدیرمان آمد و بسی چرتو پرت تحویلمان داد و ابراز وجود کرد و ذوق کرد که ما شاگردانش هستیم!!(به جان خودم اگر آخری را راست گفته باشم..!!) آخر گفته هایش هم فرمود که فامیلی اش روحی است ، منم رو به بچه ها ی صف گفتم:(ای به تو اون روحش)... داشتیم میخندیدیم که مدیر گفت: زنگ که خورد سعادت ملاقاتش را در دفتر مدرسه به من میدهد....!!!(بدبخت من)....بعد از صف تا رفتم توی دفتر و آمدم بگم سلام....نگاهی به من و یونیفرم مدرسه ام کردو گفت: لباستان شباهتی به فرم مدرسه ی ما ندارد (نکند توقع داشت برایش مینی ژوپ میپوشیدم و می آمدم؟؟!!) گفت تا به حال فکر کرده ای برای چه ثبت نامت کرده ام؟؟ گفتم: حتما به خاطر هوشم.چون دوستانم میگویند باهوش هستم...مدیرمان هم گفت: این ثابت میکند که هوش دوستانت در سطحیست که باهوششان تو هستی...!!! میخواستم چنان جوابی بهش بدهم که حساب کار دستش بیاید ،اما مادرم گفته بود که اگر امسال با مدیر و معلمت کل کل کنی شیرم را حلالت نمیکنم( این یکی دو لیتر شیری که پانزده سالو اندی پیش خوردم...بارها مانع دستیابی من به موفقیت های بزرگ شده است.) سرم را انداختم پایین و به قیافه ی عین شتر مرغش(شتر یا مرغی که دچار بحران هویت شده) زیر چشمی نیگا کردم...گفت این بار را ندیده میگیرم...و اضافه کرد : کلاس معماری طبقه ی بالا راهروی سمت چپ...!! کلاسمان را پیدا کردم و تا در را باز کردم با کسی مواجه شدم که قطعن روزی شباهتی با انسان داشته اما الان شباهت زیادی با کدو تنبل دارد....اونم نه هر نوع کدو تنبلی...از اونا که خارجیا شب هالووین میذارن دم در خونه هاشون.(منظورم معلممان است دیگر) خداوکیلی قیافه اش به کدو تنبل میگفت :زکی...با این همه توضیح فکر میکنم قیافه ی طرف را خوب متوجه شده اید...تا مرا دید گفت که باید بروم دفتر، پیش خانوم مدیر تا برای دیر آمدنم گواهی بگیرم... کم مانده بود گریه ام بگیرد...دیگر تحمل دیدن ریخت نحس خانوم روحی را نداشتم....(ای به تو اون روحش)...من با نگاهی مظلومانه به کدو تنبل، ببخشید معلممان چشم دوختم تا بلکه رضایت بدهد بدون گواهی سر جایم بتمرگم...انسان به اینجا که میرسد، وقتی نگاه ملتمسانه ی دانش آموزی را روی خود حس میکند، بسی دلش نرم میشود و رضایت را میدهد...اما اینجا حرف از انسان است، نه معلم ما که بویی از انسانیت نبرده...!(سیب زمینی یا شلغم بیشتر از معلممان احساس دارد،این نکته را هم امروز ملتفت شدم!!) با صدایی خشگ گفت بشین. در دلم گفتم ای به قربان سیبیلت...!! خلاصه بعد از اینکه نشستم متوجه شدم این کدو تنبل شب هالووین (معلممان) یک مبصر هم انتخاب کرده و آن را مانند مترسگی وسط کلاس وایسونده..!! باز کلاغ ها و پرندگان از مترسگ حسابی میبرند....اما این بچه های کلاس از مبصر نه....معلممان سواد آنچنانی ندارد...ولی تا دلتان بخواهد اخلاقهای مزخرف دارد.مثلن هر 5 دقیقه یک بار از یک شاعری یاد میکند و میگوید:شاعر در این باره میگوید فلان.....شاعر در آن باره میگوید بسان.....وقتی زنگ خورد و دوشیزه کدو تنبل تشریفشان را بردند رفتمو پشت میزش نشستم و به تقلید از صدای او برای بچه ها سخنرانی با شکوهی کردم...و در آخر سخنرانی هم افزودم: شاعر در این باره میگوید :ای تو روحت...شما هم که دیگر خود یک پا شاعرید...بعد هم داشتیم با خط کش های نقشه کشیمان (مانند بی جنبه ها) شمشیر بازی میکردیم...خیلی کلاس شلوغ شده بود..همه جیغو داد میکردیم و میخندیدیم..خط کشم را به سان یک شمشیر بالا بردم و فرق سر دوستم را هدف گرفتم و فریاد زدم: افتخار کن که به دست جومونگ کشته میشوی...مدیرمان هم که به خاطر کشف عامل سر و صداها پشت در فالگوش بود فریاد زد: افتخار کن که به دست من اخراج میشوی...من هم رفتم تعهد دادم و زنگ خوردو رفتم خانه.....همین....دلم برایتان میسوزد....تا پایان پستم را خواندید ببینید آخرش اخراج میشوم یا نه؟؟؟؟....وقت خود را تلف کرده اید...

پ.ن:فامیل ناظم قبلیه ما صفا درگیری بود و فامیل با مسمایی داشت چون مرتب با خودش در گیری داشت....نکند این مدیرمان هم فامیلش با مسما باشد و بخواهد قبض روحمان کند....

پ.ن2:خداوکیلی این سگ همسایه کم تر از این معلممان پارس میکند و پاچه یمان را میگیرد....ای کاش به جای اینکه بیاید سر کلاس به من گیر بدهد که چرا دیر می آییم ، حد اقل در طول ترم یه چهار جمله یادم بدهد که در امتحان برایش بنویسم.....

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت18:57توسط soha | |

امروز بعد از مدت ها داشتم با یکی از دوستان خل وضعم به اسم (مثلن نازی که پیگرد قانونی نداشته باشه،مجبورم با اسم مستعار نازی ازش یاد کنیم وگرنه من هیچ وقت لو نمیدم که اسمش عسل هست…)صحبت میکردم.  از اونجا که یه کامیون تجدیدی برده بود خونشون افسردگی گرفته بود.(خب الاغ بتمرگ درس بخون دیگه) و مامانشم فرستاده بودش پیش روانپزشک. و روانپزشک مذکور بهش گفته بود که اگر افسردگی اش را جدی نگیره تا مرحله ی تیمارستانم پیش میره.بعد از پایان گفته هایش سرم رو با تاسف تکون دادمو گفتم: آخه انسان کم عقل حرف اون روانپزشک(روانپریش) احمق   رو که کلی پول ویزیتو و غیره میگیره رو باور میکنی اما حرف من بدبخت رو که حتی حق ویزیتمو ازت نمیگیرم و بهت میگم دیوونه و روانیو افسرده هستی رو باور نمیکنی، تازه کلی هم ناراحت میشی؟؟!! نازی گفت :تازه دکتره بهم گفت حالت های جنونم دارم(خب بنده خدا دکتره حق داشته) و منم مراعات  سنو سالوموهای سفیدشو کردم، گرچه مو نداشتو کچل بود اما اگر داشت همه یکدست سفید بود عین پشمک.وگرنه یه کف گرگی نثارش میکردم. منم خندیدمو گفتم روانپزشک رفتن تو هم فقط یه مزیت داشت. اونم این بود که کشف شد جنون هم به مرض هات اضافه شده. نازی هم عصبانی شدو گفت: مگه آدم با وجود تو احتیاجی هم به وجود دشمن داره؟؟ من هم سکوت کردم. چون دیگه واقعن داشتم جوش میووردم. نازی هم که سکوتمو دید با لحنی دور از ادب گفت: حتمن هم حالا داری مخمو از پشت تلفون آنالیز میکنی؟؟(خوبه یه جلسه رفته بود روانپزشکا!!) منم که به قدر کافی عصبانی بودم گفتم: مگه تو اصلن مخ هم داری که آنالیزش کنم؟؟ بدبخت اگه از کلت سیتی-اسکن بگیرن که با فضای خالی مواجه میشن. اونم گفت حالا که اینطوریه میرم خودمو از سقف دار بزنم تا بعدها دلت بسوزه که این حرفارو بهم زدی. منم داد زدم: هر جور میلته. ولی این کارو نکن چون عین پاندول ساعت آویزون میشی. گرچه احمق بمیرد بهتر است.اون هم زد زیره گریه و گفت که هر از گاهی برای شادیه روحش یه فاتحه بخونم (پیشاپیش فاتحتو صلوات). من گفتم: مگه تو به روح هم اعتقاد داری؟؟؟ گفت:آره.چطور مگه؟؟ منم گفتم پس …. تو اون روحت و گوشیو قطع کردم (چه بیرحمم من!!) وقتی خودمو تو آینه دیدم که از عصبانیت قرمز شده بودم.بعد هم یادم اومد که نباید به شغل روانپزشکی توهین کنم. چون 2تا روانپزشک در فامیل داریم که شاید یکی از آنها الان در حال خوندن این پست من باشه. البته جامعه ی کنونی ما ، در حال حاظر نیاز مبرمی به این اشخاص داره. (خواهشن به خودتون نگیرید و فحش ندید!!) راستی امروز تلوزیون یه مستند از دیوانگان درون یه تیمارستان نشون میداد. خانومی که تو اون تیمارستان کار میکرد اظهار داشت که بیشتر این دیوانگان تحصیل کرده بودند. و در اینجا بود که مامانم گفت:طفلکی ها....همه تحصیل کرده ی رشته ی حقوقند. بابام در جواب مامانم گفت: زیاد ناراحت نباش. ما هم یک دیوانه در خانه داریم که میخواهد حقوق بخواند(اشاره به من) . حالا به من بگید حق دارم خودمو بکشم یا نه؟؟؟ راستی خیلی ناراحت شدم که با نازی قهر کردم.امشب بعد افطار زنگ میزنم ازش معذرت میخوام.

پ ن :راستی امروز صبح برقمون رفت و در این برق رفتن از خواهرو مادر یک نفر خیلی یاد شد......( هرکی گفت اونا کی بودن؟؟!)

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت20:13توسط soha | |

سکانس اول: در بانک توی صف ایستاده ایم.مردی پشت سر هم لاف میزند.میگه روزی 5 مرتبه با هواپیما اینورو اونور میره….میگم : نه بابا…خوش به حالت.مردم میخندند.                                                                    سکانس دوم:با مادرم وارد مغازه ای میشویم که انواع وسایل چینی و شکستنی دارد…..مردی که عینک زده و عصبانی هست از پشت پیشخوان چپ چپ نگاهم میکند….دم در پایم گیر میکند  به لبه ی یک میزکه رویش لیوان چیده شده…. مامانم به موقع لیوانها رو نجات میدهد. میام به سمت پیشخوان برم که کیفم گیر میکند به لبه ی یکی از شکستنی ها…آقاهه از عصبانیت نوک سیبیلش را میجود و موهایش را میکشد.مضلومانه لبخند میزنم….و دستم میخوره به یک چینی و سقوط میکند…..خدارو شکر نشکن بودن چینی خیلی زود معلوم شد…مامانم چشم غره میرود..(تقصیر من نیست مغازه اش کوچک است) مامانم میخواهد پول چینی خریداری شده را پرداخت کند…مرد فروشنده تخفیف نمیده….لگد آرامی به میز چینی های مزخرفش میزنم…چشمانش گرد میشود و میگوید اصلن اینجا مغازه ی خودتونه وتخفیف را میدهد. موقع خروج میشنوم که میگوید عجب بچه ی نحسی و صدای شکستن می آید….                                                                                                                                   سکانس سوم:مامانم در حالی که چینی های خریده شده اش را دستم میدهد تاکید میکند به جایی نخورد که بشکند و در غیر اینصورت منو میشکند…!!!(آیکون وحشت) در همان حال مردی چنان با من بر خورد میکند که نزدیک بود پرت شوم به گوشه ای…مامانم زیر لب چیزی به ان مرد گفت(بعد توقع ادب از بچه ها دارند)از جلوی در هر مغازه ای رد میشویم فروشنده اش در حال دعوت کردن ما به داخل مغازه اش اظهار دارد که مغازه ی خودتونه…(ما هم چقد صاحاب مغازه بودیمو خبر نداشتیما…)                                                                  سکانس چهارم:روی در مغازه ای نوشته انواع پوشیدنی ها موجود میباشد…وقتی داخل شدیم دیدم تمام وسایلش پسرانه هست…..میپرسم : آقا دامن دارید؟؟ میگه نه خیر خانوم……میگم پس چرا روی در مغازه نوشته؟؟ میگه به خدا ندارم….میگم پس حتمن از این تاپا دارید که جلوش چین چینیه ؟؟؟میگه به خدا ندارم. درهمین حال زنی وارد میشود و میپرسد که جغجغه ی بچه دارند؟؟؟؟( فکر کنم مرده از فروشندگی خارج شده و تغییر شغل داده بنده خدا…)                                                                                                                                       سکانس پنجم: از جلوی یه بستنی فروشیه فوق خوشمزه داریم رد میشیم با تبعیت از سکانس سوم به مامانم میگویم :مغازه ی خودمونه.بفرمایید.(بی جنبه بودنم عالمی داره ها)  مامانم در حال سفارش بستنی است…روی تنها صندلیه مغازه نشسته ام که خانم مسن چاقی وارد میشوند…با رعایت رسم ادب از جا بلند میشوم و تعارف میکنم بشینند سر جام. وقتی میشینند پایه ی صندلی میشکند و ایشون به طرررررز فجیعی سقوط میکنند به سمت زمین بدبخت…..بعد هم مشتی نفرین نثار منو صندلیه بی زبون میکنند و بنده مراعات سنشونو میکنم و توهین هایشان را بی جواب میگذارم.                                                                                                                         سانس ششم: دوستم زنگ زدو گفت که فیلمی رو که در آن بازی کرده را از کانال یک سر ساعت هشت پخش میکنند….ساعت 8 میشود و تلوزیون را روشن میکنم.عجیب است که دارند راز بقا را پخش میکنند.با خود می اندیشم که دوستم بلاخره تصمیم عاقلانه ای گرفت که فیلمش را بر اساس غریزه ی ذاتی بازی میکند….              سکانس هفتم: چهار زانو روی مبل نشسته ام….با پیف پاف کلی پشه رو تارو مار کردم…و هنوز پیف پاف دستم است.پشه ای مست روی زانو ام مینشیند و شروع میکند به خوردن خونم….با پیف پاف سم را رویش میزنم…. مردن را ترجیح داد.!!                                                                                                                    سکانس هشتم: پشمک بچه ای را میگیرمو با سوزن بادکنکش را میترکانم.بغض میکند و نگاهم میکند. زبانی در می آورم و خندان میروم.(2 روز بعد) در میزنند و در را به روی دوست مادرم که قرار بود مهمان ما باشد باز میکنم.با بچه اش هست….در جا خشک میشوم.بچه رو به مامانش میگوید این همون دختریه که بادکنکم رو ترکوند و پشمکم رو گرفت( باید که من باشم آن شروری که از خوشحال کردن بچه ای امتناع میکند)                            سکانس نهم: مردی دم در مغازه ی مبل فروشی ایستاده بود...توبره ای روی دوشش بود و موهایش از شدت کثیفی مانند نمد بود.و از بس با حمام قهر بوده که موهایش مانند پشم شتر و گوسفند در هم رفته بود...و کله اش مانند جنگلی بود که  یک مار از آن آویزان بود(منظور گیس موهایش است) در کل شکل اسیران فراری بود......فکر کنم با این توضیحات دقیق کاملن قیافه ی طرف را مجسم کرده اید....مامانم با شوق نگاهی به آن مرد میکند و میگوید:این مرد یک درویش واقعی است.....یک درویش مسلک واقعی.!!من هم تصمیم گرفته ام که حمام نروم تا مادرم یک درویش خانگی داشته باشد.                                                                                                 سکانس دهم:سوار تاکسی شده ایم.راننده ی آژانس مشکل دارد(یعنی مغزش مورد حمله ی عوامل تخریب محیطی قرار گرفته) چنان گاز میدهد که میخواهد ثابت کند شوماخر است....ناگهان ترمز میکند و پیرمرد فلک زده ای را که نزدیک بود زیر کند را تحت حمله ی سکته قرار میدهد.بعد هم مانند طلبکارها کله ی پشمالو و وزوزی اش را بیرون میکند و میگوید: پدر جان عزراعیل پرونده ات را گم کرده و دو تا فحش چیز دار نثارش میکند.(راننده جماعت که این باشد از مردم چه توقعی است؟؟) تازه یادم میماند که به پلیس وسط چهار راه گفت : شلغم نپخته و به افسر راهنمایی و رانندگی گفت که مثل قارچ  یه هووووویی سبز میشود.                                                      سکانس یازدهم: خواهر یکی از دوستان خل وضعم به تازگی دانشجوی رشته ی روانپزشکی شده( قرار است روانپزشک بشود.....نشده) نگاهی از سر تاسف به من میکند.میگه  میخوای درمانت کنم؟؟ میگم آخه شما روانپزشکید و نه دام پزشک (میگویید که همیشه صراحت کلامم را تحسین میکند. بچه پرو) در ادامه ی سخنان گوهر بار ایشون میشنوم که میگوید: سعی کن به مشکلات لبخند بزنی. لبخند ژکوندی تحویلش میدهم.میگم آخه عزیزم شما خودت عند مشکلی....                                                                                                      نتیجه گیری: من این همه عوامل برایتان نام بردم......اما شماها هنوز تعجب میکنید از صحت عقل من!!!!!!                                         پایان

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت21:16توسط soha | |

سلام دوستای گلم...سلام عزیزان....من واقعن خیلی خیلی خیلی خوشحالم که عزیزانی مثل شما خوانندگان وب منن....من شیرازم......در اولین فرصت به تمامیه کامنتای خوشکلتون جواب میدم..... ممنون که تنهام نمیزارید....حالا به افتخار خودتون که اینقدر گل و ماهو بینظیرید....دست.....دست......دست.....آها ....بیا.....شله.....خب بسه دیگه جو گیر نشید....من ۲ شنبه به تمامیه کامنتاتون جواب میدم....همتونو دوست دارم.......آقا علیه گل خیلی ناراحت شدم که شما گفتید احسان جون....ببخشید این آقاهه (مسعول کافی نت )الان پرتم میکنن بیرون....تا ۵ شنبه ی هفته ی دیگه با یه آپ با حال میام....به فکرتونم....دوستون دارم.....بابای(یا علی!!!!!)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت20:34توسط soha |

امروز نزدیک بود دستم به خون یه بچه گدا(این قشر زحمتکش جامعه) آلوده بشه..خدا وکیلی میگممن هر گدایی ببینم دست خالی ردش نمیکنمگرچه مامانیمو باباییم از این کارم شاکی میشن.اما من غلط کنموبخورم اگه دیگه بهشون کمک کنم.امروز منو مامانیم دم یه کباب فروشی وایساده بودیمو منتظر کباب مورد نظر بودیم(اووووووم!!)یه بچه ی گدا اومدو گفت یالا پول بدهمنم گفتم کیف پولم خونه هستگفت اگه ندی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی..منم از پرو بازیش زورم گرفتو گفتم اگه ندم چیکا میکنی مثلن؟؟؟؟!! رو کرد سمت مامانیمو گفت:خاله بهم پول بده تا پرده از رازهای دخترت بردارم..مامانمم هم گفت اول بگو بعد بهت پول میدم.پسره ی پرو ادامه داد:من این دخترتو چند روز پیش جلوی آیس-پک توی یه زانتیا دیدم با یه.(بوق)……تازشم چند روز قبلشم توی یه ماکسیما دیدم که داشت…….(بووووووووووق)……!!! مامانم هم یه نگاهی بهم کرد که نزدیک بود تو خودم بجیشم.گفتم :ای باباداره عین سگ دروغ میگه به جون خودم..فقط قصد اخاذی داره به جان تو....پسره ی .خر!!پسره گفت اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی خیلی چیزای دیگه هم میگم……تا اومدم از خودم دفاع کنم مامانم گفت تو یکی ساکت باش..بعدم به گداهه یه 5 تومنی دادو ردش کردحالا هم سایلنت شده و باهام حرف نمیزنه..خلاصه.عصر شد و دیدم در داره از جاش کنده میشه.فهمیدم آیدا داره در میزنههنوز از شک ناشی از دیدنش در نیومده بودم که گفت:بریم.بریم..بریم……گفتم حالا که ساعت 3 ظهرهبیا گمشو تو تا ساعت 6 بریم بیرون سیروسیاحت.خلاصه از در زدیم بیرون..این دختر به قدری نحسه که عدد 13 پیشش کم میاره.تا حالا 2 بار که باهاش رفتم بیرون توسط گشت ارشاد ..شدیم!!یه بارم که نزدیک بود کتک بخوریمیه بارم که نزدیک بود تصادف کنیمیه بارم که یه بیلبورد نزدیک بود بیوفته رومونخلاصه منتظر یه اتفاق نحس بود..دم در سیتی سنتر یه گدای دیگه اومد سمتمون و من دل رحم خاک بر سر یه100 تومنی بهش دادمیه نیگاهی به ماکردو گفت تو با این دکو پزت همش 100 تومن؟؟!!بعدم پولمو پس دادو گفت خدا بهت بده..آیدا زد زیره خندهکه همون لحظه گوشیش زنگ خورد..(بابایی گوشی رو بردار).دیگه از خنده منفجر شدیمهمینجور که داشتیم با آیدا حساب میکردیم که پول یه ماه گداییش تو 4 راه سه برابر حقوق بابامه رفتیم تو یه مانتو فروشی.از آقای فروشنده که خیلی هم بد اخلاق بود پرسیدم قیمت اون مانتو خردلیه چنده؟؟ اونم گفت با 16 درصد تخفیف میشه.(داشت حساب میکرد که چند میشه)همون موقع گوشیم زنگیدو (با هندزفری) جواب دادم..که یه مزاحم بی شخصیت گفت:خانوم شما.(بوووووق!!).هم دارید؟؟ همون موقع آقاهه گفت 68 تومنمنم در جواب مزاحمه گفتم:مرتیکه ی خررر..!!چون هندزفری زده بودممرده فروشنده فکر کرد با اونم.ما هم در رفتیم.این قد با آیدا خندیدم که واقعن نزدیک بود بمیرم.خلاصه رفتیم تو یه رستوران فوق کلاس بالا(ما رو چه به این رستورانا!!)بعد از صرف شام نحسیه این دختره دامن ما رو گرفتو دیدم صورتحساب خییییلی زده بالا!!!(بدبخت من)زنگ زدیم به داداش آیدا.گفتیم پول کم آوردیم.... اونم گفت این کلکا دیگه قدیمی شده....و بدون هیچ حرفی قطع کرد...ما هم همونجوری یه 5 دقیقه نشستیم...که داداشش زنگیدو ما جواب ندادیم... یه پنج باری به آیدا زنگید و جواب ندادیم...بعدشم به گوشیه من زنگید...منم با کلی تاخیر جواب دادمو گفتم کاری داشتید؟؟! اونم گفت گوشیرو بده خواهرم...گفتم الان که دستش کفیه....منم دستم نیمه کفیه...گفت واسه چی؟؟منم گفتم آخه صاحاب رستوران مجبورمون کرد ظرفارو بشوریم تا بزاره بریم......اونم عصبانی شدو داد زد که 5 مین ذیگه اونجاستو شلواره صاحاب رستورانو از پاش در میاره....منم خندیدمو قطع کردم و با آیدا شروع کردیم به خوردن دسر.....5 دقیقه بعد تا در باز شدو داداشش اومد منو همه ی اهالیه رستوران زدیم زیر خنده(با هماهنگیه قبلی) .....شما هم مراقب باشید اینجوری ضایع نشید..........هاها......بابای

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت4:29توسط soha | |

امروز آسانسور طبق معمول خراب بودو من بدبخت باید کلی پله روبالا پایین میرفتم تو این گرما.....تا در خونه رو باز کردم ...دیدم در خونه ی همساییه روبروییمون هم باز شد....و سرو کله ی پسر مونگولش پیدا شد که طبق معمول نیشش جوری باز بود که هرکی نمیفهمید فکر میکرد تخم دو زرده گذاشته که اینجور نیشش بازه.... بابای مونگول تر از خودشم رییس هیئت مدیره ساختمونه...بهش گفتم :مگه بابات مدیر این ساختمون خراب شده نیس؟؟ باز این آسانسور خرابه....اوشون هم گفت:خب میخواد همسایه ها فعالیت داشته باشن تا تپلی نشن...البته بابام بعد از دیدن بابات به این نتیجه رسید....منم گفتم: نیس باباجونت مانکن فشن تی-وی تشریف دارن؟!!!!همچی باباتو نیگا میکنم میبینم 6 ماهه تشریف دارن.....هر موقع فارق شدن...بفرمایید واسه چشم روشنی خدمتتون برسیم و قدم نورسیدتونو تبریک بگیم!!!!! با عصبانیت رفتم از ساختمون بیرون.....یه 10 دقیقه دیگه برگشتم که دیدم دم در داره دنبال کلیدش میگرده....درو باز کردمو...تو پله ها دوباره اون فک نحسشو باز کردو:آخی.....تجدید شدی؟؟؟؟؟؟ گفتم به کوریه جفت چشمت نه!!!!داشت واسم دلسوزی میکرد: اینشا الا......که شهریورم یه ضرب رد شی......این منو که میبینی پیشو با معدل 99/19 قبول شدم.....دلت بسوزه.....هاها.....تجدیدی.....تا رسیدیم به طبقه ی ما باباش درو باز کردو سرش داد زد: کره خر.....کودوم گوری رفته بودی؟؟؟بشین بتمرگ واسه تجدیدات بخون که آبرومو بردی.....غرق در لذت پیروزی شدم.......یه زبون در آوردو رفت تو.....رفتم دم درشون و در زدم....خود خرش درو باز کرد....بهش گفتم:بوی سوختنی نمیاد؟؟؟یکم بو کشیدو گفت:راس میگیا......نمیدونی مال چیه؟؟؟گفتم:حتمن غذای مامانت بازم سوخته؟؟؟گفت:نه.......گفتم پس حتمن یه جاییت سوخته که بوش بلند شده....... بعدم سریع رفتم تو خونه و پشت در کرکر کردم تا بیش از پیش زورش بگیره......امشبم تو کلاس زبانمون بحث داغی بین دخترا و پسرا بود.....یکی از دخترا به اسم ( موشولینا) داشت میگفت: که پسرا ارزششون به قدری کمه که حوالشون میده به یه جای نداشتش....چشم معلم بیچاره گرد شدو هممون خندیدیم.....خلاصه کلاس تموم شدو ما چند تا دختر داشتیم درمورد پسربازی میگفتیم که چه کار زشتیه!!!! (قبلش توضیح بدم که چون شهری که توشیم لب مرز هست...از دبی ماشین خیلی خوشگل وارد میکنن:هیوندا کوپه....لامبورگینی.....با پلاک گذر موقت)... تا در آسانسورو باز کردیم هم زبان کف بر شدیم...یه لامبورگینیه قرمز.....اونم اسپرت شده ی خفن.....تو پارکینگ پارک شده بود.....موشولینا که این همه ادعاش میشد....دیدیم شمارشو نوشتو چسبوند رو در ماشین.....همینجوری که فکامون افتاده بود یه خانوم پیری از در آسانسور اومد بیرون .....یه پیرزن خشن و فشن.....و .........بله........ حدستون درسته......مستقیمن سوار لامبورگینی شد.....در صورتی که قدمتی قد ستون های تخت جمشید داشتو عین ژله میلرزید........من که اینقد خندیده بودم که کم مونده بودم تو خودم ج....ی.....ش کنم............وای وای........هه هه......!!!باید قیافه ی موشولینارو میدیدید!!!!!....خدا وکیلی این خدا جون ما هم چه چیزایی به چه کسایی میده ها......البته خدا مختاره و به فوضولیای منم  اهمیت نمیده.....فقط میتونم بگم: خدا شانس بده...!!!!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت22:56توسط soha | |

آخرين کلمات يک مهندس برق : خوب !!. حالا روشنش کن!!

آخرین کلمات یک مهندس ساختمان : این داربستا رو محکم کردین ؟!!

آخرین کلمات رییس دفتر فنی : این صورت وضعیت تون قابل پاس شدن نیست !!!

 
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟!!


آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره!!


آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟!!


آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه !!


آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره !!


آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران:  باب ميلتون بود؟!!


آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغه ی گيوتين گير کرد !!


آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست !!


آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟!!


آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد !!


آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟!!


آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه !!


آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود !!


آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی !!!


آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام !!


آخرين کلمات يک غواص: نه !! اين طرفها کوسه وجود نداره !!!


آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم !!


آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم !!!


آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند !!!.


آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه ، قاتل شما هستيد !!!


آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها !!


آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضه ی شليک کردن نداری !!!


آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره !!


آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه !!


آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه !!!


آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟


آخرين کلمات يک تخریب چی : پرچم این مین آخریه رو کجا گذاشتین ؟!!


آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت3:19توسط soha | |

وای قلبم......یه خواب بد دیدم....دیدم دارم تو جهنم میسوزم......بلا به دور.......حالا فهمیدم که مال چی بود این خواب......این پست واسه اعترافه!!!!! به مامانو بابام.....!!!! به خدا من بیگناهم تقصیر اون سوسکه احمق بود...نه من....در این پست مامانو بابام کشف میکنن که  احیانن دلیل حالت تحوعشون چی بوده......داشتم کمک مامانجون عزیزتر از جونم(پاچه خواریه قبل اعدام) شام درست میکردم(یه سوپ خوشمزه ی قارچ)....آقا خلاصه سوپمون آماده شده بود و آخرای پختنش بود که یه سوسک زشت سیاه قاتل جانی نامرد چاقالو و سیاهو ریش ریشی تا در قابلمه رو باز کردم که همش بزنم پر زدو مستقیم(نه چپ رفتو نه راست) خودشو انداخت تو قابلمه.....البته دلمم واسش سوخت....بنده خدا یا حتمن خیلی عاشق بوده یا از دست مامان من که هی سم پاشی میکنه قصد  خود کشی داشته......خلاصه من اومدم با ملاقه درش بیام که دیدم خودش یه قل قل تو قابلمه کردو اومد روی سوپ....منم پیکر پاک اون نکبت زده ی فولون فولون شده ی...........(بوق).....سانسور رو انداختم سطل آشغال......البته پشت سر مرده حرف زدن خوب نیس......فاتحتو صلوات......خلاصه منم روم نشد چیزی بگم...سر سفره هی مامان بابام گفتن چرا غذا نمیخوریو.....مگه رژیم داری.....یا مثلن قهر کردی؟؟؟؟؟ منم یه بشقاب سوپ کشیدمو یه کوچولو توش کره انداختمو الکی هی همش زدم....هی قیافه ی خدا بیامرز میومد جلو چشمم و حالمو بد میکرد....خلاصه یه کوچولو ماست خوردمو و اعلام سیری کردم........اما مامانجون...بابایی.....منو ببخشید.....روح آقا سوسکه تو هم منو ببخش......دیگه خیلی دارم هذیون میگم.....شب به خیر........(تازشم از سوپ خوردنو کلی به به و چه چه کردن......منم روم نشد بگم.....عصاره ی گالینابلانکا با طعم سوسک این کارو کرد)والا.... من تو خوشمزگیش کاره ای نبودم....از آقا سوسکه تشکر....ببخشید اصلاح میکنم:(واسه شادیه روح اون مرحوم یا مرحومه صلوات)

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت5:48توسط soha | |

داشتم مسواک میزدم که دوباره یاد اون جریان افتادم و یه دل سیر خندیدم!!! چند  وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که چه مامان مهربونو ماهی دارمو قدر نمیدونم.....واسه همین رفتم پیشش و بعد از اینکه یه بوس آبدارش کردم یه هو بی هوا گفتم :قربونت برم گل کلم!!!چشمای مامانم 4 تا شد!!! وارفتو گفت: حالا چرا گل کلم؟؟؟!!! گفتم آخه خیلی خاصیت داره....اوشون هم گفتن:خب شلغم و پیازم خاصیت دارن....آدم که نباید ربطشون بده به مامانش!!!نمیدونم چرا قضیه به این بی ربطی الان دوباره یادم اومد و شاید بگید اینکه خنده نداشت اما به خدا باید قیافه هامونو میدیدید.......هاهاها...هاهاها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شایدم بگید بیا دوباره خل بازیاش شروع شد..... و دعا کنید دوباره یه مدت نباشم......شاید بگید این که تو پست قبلیش خودشو پیدا کرده بود مثلن!!!!!! عزیزان دیوونه که شاخو دم نداره!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت4:59توسط soha | |